قطعه شعری از محمدعلی سپانلو به مناسبت درگذشت ایشان - 0 دیدگاه

۵-۱۲-۲۰۱۵-۷-۵۴-۴۲-PM

تبرّک مرد کور

شب

در اتاق تنهایش

مرد

ناگاه، بی‌مقدمه‌ای

کور می‌شود.

بیهوده دست می‌برد پی کبریت

تا چراغ بیفروزد

امّا چراغهای‌ سرا

از اول‌ غروب برافروخته است

دیوار

در انتهای آینه لبخند می‌زند.

یک استکان چای،هنوز

در دسـت او بـخار می‌کرد

آوازهء سکوت

آهسته می‌تراوید

آن قـدر گوش داد

تا شمع‌ها،یکایک،در خاطرش شکفت

آن سوی جرزها،محلهء ساکت را دید

بر تخته‌های میوه‌فروشان

توفانی از سحابهای نباتی وزید

و پیشخوان‌ روزنامه‌فروشان را

سیب گلاب سوزان آراست.

این حالت حضور

یک لحـظه بیش نپایید

ناگاه،صحن خانه

از میهمان خوانده و ناخوانده سبز شد

از پلکهای پرده

شب لرزه‌ای درون آمد

که با روایت هیجانش

زبان شمع

لکنت گرفت.

عینا شبیه دورهء تبعید است!

مشّاطه گـفته بود.

(مشّاطه‌ای ظریف‌ که سایه‌های احساسش را

پیوسته شـانه می‌زد

می‌دید بـارها،که در آیینهء اتاقـ

آهسته محو می‌شد

خطهای پیکرش…)

اکنون گروه مهمانان

باهم ترانه‌ای می‌خوانند

که در زمان کودکی‌اش

او را به خواب می‌برد:

افسانه‌ای مصوّر

درباره حضور پری‌ها

که بچه‌های گمشده‌ را

به خانه می‌رسانند

توضیح می‌دهند چرا دیر کرده‌اند

و این‌که خانه در این ساعت

باغی شناور است

از امنیّت و چراغ

و ماه،در تمام جهاتش،مکرّر است.

از چند لحظه پیش

ولی مرد کور

که چای را به لب می‌برد

انگشتهاش،در طلب‌ قند

کورمال

می‌گشت و می‌گذشت

تا آن‌که روزی ماه

یک قنددان نـقره به دست آورد

با حبّه‌ای سپید…

مهتاب روی حلقه انگشتریش

تقدیم یک نگین درخشان بود

یک چشم روشنی

آن وقت

بی‌اعتنا به نغمهء خواب‌آور پری

و شهپری که‌ از‌ سر دلدادگی

گاهی به گونه‌ها و لبش می‌وزید

و شعر سیمگون سرش را

می‌بافت یا می‌آشفت

روی ملافه خفت

سرمست روشنایی، می‌دانست

که قنددان او پس از این

گنجینهء شفای محله است.

 

 

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.